کسی که مسافر است بیشتر به یاد خانه است نه مسافرخانه
و کسی که دائما به یاد خانه باشد آن را خراب نمی کند.
کسی که دائما به یاد آخرت باشد گناه و خطیئه ای ندارد...
آیت الله جوادی آملی
20/1/1391
|
|
||
|
نگاشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم فروردین 1391 توسط میلاد عچرش
کسی که مسافر است بیشتر به یاد خانه است نه مسافرخانه و کسی که دائما به یاد خانه باشد آن را خراب نمی کند. کسی که دائما به یاد آخرت باشد گناه و خطیئه ای ندارد... آیت الله جوادی آملی 20/1/1391 نگاشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391 توسط میلاد عچرش
بسم الله الرحمن الرحیم للاخ السدید و الولیّ الرشید،الشیخ المفید اما بعد...[1] آقاجان ماهم اگر مفید بدیم، لابد برایمان نامه می نوشتی... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ [1]:ابتدای نامه امام زمان خطاب به شیخ مفید
نگاشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391 توسط میلاد عچرش
سنم كم بود، گذاشتندم بیسیمچی؛ بیسیمچی ناصر كاظمی كه فرماندهی تیپ بود. چند روزی از عملیات گذشته بود و من درست و حسابی نخوابیده بودم. رسیدیم به تپهای كه بچههای خودمان آنجا بودند. كاظمی داشت با آنها احوالپرسی میكرد كه من همانجا ایستاده تكیه دادم به دیوار و خوابم برد. وقتی بیدار شدم، دیدم پنج دقیقه بیشتر نخوابیدهام، ولی آنجا كلی تغییر كرده بود. یكی از بچهها آمد و گفت: «برو نمازهای قضایت را بخوان.» اول منظورش را نفهمیدم؛ بعد حالیام كرد كه بیست و چهار ساعت است خوابیدهام. توی تمام این مدت خودش بیسیم را برداشته بود و حرف میزد.
نگاشته شده در تاريخ شنبه پنجم فروردین 1391 توسط میلاد عچرش
عراقیها گشته بودند، پیدایش كرده بودند. آورده بودند جلوی دوربین برای مصاحبه. قد و قوارهاش، صورت بدون مویش، صدای بچهگانهاش، همه چیز جور بود. پرسیدند: «كی تو را به زور فرستاده جبهه؟» گفت: «نمیآوردنم. به زور آمدم، با گریه و التماس.» گفتند: «اگر صدام آزادت كنه چی كار میكنی؟» گفت: «ما رهبر داریم هر چی رهبرمون بگه.» فقط همین دو تا سوال را پرسیده بودند كه یك نفر گفت:«كات
نگاشته شده در تاريخ جمعه دوازدهم اسفند 1390 توسط میلاد عچرش
دو تا بچه، یک غولی را همراه خودشان آورده بودند و های های میخندیدند. گفتم: این کیه؟گفتند: عراقی گفتم: چطوری اسیرش کردید؟ میخندیدند. گفتند: «از شب عملیات پنهان شده بوده. تشنگی فشار آورده و با لباس بسیجیهای خودمان آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بعد پول داده! اینطوری لو رفته.»
نگاشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 توسط میلاد عچرش
شب بود،یکی داد می زد:«ساکت شو،ساکت شو؛تو نمی تونی گریه منو در بیاری» رفتم تو چادر سمت صدا؛دیدم پسربچه ای انگشت هایش قطع شده... این حرف ها را به دست خونی اش می گفت:«ساکت شو،ساکت شو؛تو نمی تونی گریه منو در بیاری»
نگاشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 توسط میلاد عچرش
نگاشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 توسط میلاد عچرش
جبهه که آمد، گفتند:"بچه است، امدادگر بشود..." هرکسی مجروح می شد داد می زد:"امدادگر،امدادگر!!!" یا اگر نمی توانست،دیگران داد می زدند:"امدادگر،امدادگر!!!" ... خمپاره منفجر شد... او که افتاد،ذیگران نمی دانستندچه کسی را صدا بزنند!!! خودش ولی صدا می زد:"یا زهرا،یازهرا" نگاشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 توسط میلاد عچرش
حضرت حُرّ تا زمانی که امیر بود، بندگی یزیدرا می کرد... از وقتی که غلام حسین(ع)شد،به امیری رسید و بر دلها حکومت کرد... *شیخ جعفرمجتهدی نگاشته شده در تاريخ یکشنبه سوم مهر 1390 توسط میلاد عچرش
میگفت: که در زمان 8سال دفاع مقدس؛اکثر شهدا و رزمندگان ترسو بودند... میگفت: علتش هم اینه که بعضی ها از صدام می ترسیدند ونمی رفتند جبهه درحالیکه از فرمان خدا سر باز می زدند و از عقاب خدا نمی ترسیدند ولی شهدا از صدام نمی ترسیدند بلکه از خدا ترس و خشیت داشتند... فهمیدم آنکه 1- بازی با الفاظ حرفه خاصی است.. 2-البته انصافا ظرافت قشنگی بود!!!
نگاشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 توسط میلاد عچرش
بالای منبر مثال قشنگی می زد؛میگفت: "فرض کنیدشخصی وارد مجلسی می شود و 2 نفر در آن مجلس برای او بلند می شوند،یکی برای آنکه او را احترام کند و دیگری برای تمسخر وتحقیر. توقیامت فعل اولی ثواب دارد و دومی عقاب در حالیکه؛هردو یک زحمت رو کشیدند..." فهمیدم آنکه؛زحمت میکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشیم ولی فکر نمی کنیم...
نگاشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 توسط میلاد عچرش
روحانی گردان با تشّر بهش گفت؛ "برادر فلانی چه به روز این گردان آوردی؟ چه طرز صحبت کردن تو جبهه است؟ که نه فقط خودت که دیگران هم از تو یاد گرفتن..." با لبخند ملیحی گفت:"حاج آقا ما خرتیم" حاج آقا با ناراحتی بیشتر گفت:من مشکلم با همین شیوه صحبت کردنه...چرا متوجه نیستی؟ گفت:استاد ما،حاج آقا حق شناس اگه میخوای تواضعت درست بشه،روزی به صد نفر بگو:خرتیم... فهمیدم آنکه؛باید خود راشکست تا به خدا رسید...
نگاشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 توسط میلاد عچرش
همه ماها توی چهارراههااز چراغ سبز بیشتر خوشمون میاد... ولی سوژه قصه ما با چراغ قرمز و ثانیه های طولانی اون بیشتر حال می کنه... این پسربچه،اگه یه سنگ ربع کیلویی تو دستش باشه و بره روی ترازو،وزنش میشه 2kg... ولی هر روز تا شب، پشت چراغ قرمزها با فروختن دستمال کاغذی، خرج یه مادر بیوه و یه خواهر دم بخت رو در میاره... فهمیدم آنکه؛ ای جٍرم 100کیلویی،2کیلو باش و لی مرد باش...
نگاشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 توسط میلاد عچرش
رفت تو روضة منوره و 2 ساعتی فقط گریه می کرد...بعدش اومد کفشداری 11 کفش هاش رو بگیره،با کفشدار سلام علیک کردو همینطورکه کفش ها رو میگرفت؛ناخوآگاه از دردی گفت که سالهاست اذیتش می کرد، دردی که همة دکترهای ایران جوابش کرده بودند... پیرمرد کفشدار وقتی صحبت زائر تموم شد،قلم وکاغذی آورد و نسخه ای نوشت... مهر امضای زیرش رو که دیدم تعجب کردم؛کفشدار،پروفسوری بود که از انگلستان سالی یک بار برای کفشداری به حرم امام رضا می آید... فهمیدم آنکه:تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...
نگاشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 توسط میلاد عچرش
یه مهندس عمران می گفت:«توی ساختمون سازی به ازای هریک متر ارتفاع ساختمون،باید یک سانتی متر "زیربنا"حفاری شود... این از ساختمون... ساختمون وجود انسان هم همینطوره؛یه مدیر فرهنگی، می بایست بازای هر سانتی متر ارتفاع، یک متر زیربنا در نظر بگیرد فهمیدم آنکه: 1-کار هر تن نیست خرمن کوفتن.... 2-از 4تاآجر و دو کیلو سیمان هم در نظر مدیران فرهنگی کمتریم...
نگاشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 توسط میلاد عچرش
نیرویی را دیدم که در کنار ظرف آجیل عید نشسته بود و می گفت: «چون توانمان محدود است، ابتدا می بایست بهترین ها را جذب کنیم،لهذا روز اول فقط پسته می خوریم... فهمیدم آنکه؛اکثر استدلالهایمان توجیه است وآسمون به ریسمون بافتن...
نگاشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 توسط میلاد عچرش
در روایت داریم که»:اَكْرِمُوا الْبَقَرَ فَاِنَّهُ سَيِّدُ الْبَهائِم، ما رَفَعَتْ طَرَفَها اِلَى السَّماءِ حَياءً مِنَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ مُنْذُ عُبِدَ الْعِجْلُ»؛ یعنى گرامى بداريد گاو را ، او بهتر چهارپايان است. از آن وقتى كه گوساله سامرى عبادت شد به سبب شرم از خداوند عزّوجّل چشمان خود را به سوى آسمان بلند نكرده است فهمیدم آنکه کمی تا اندکی هم حیاء داشته باشیم بد نیست... نگاشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 توسط میلاد عچرش
وقتی هندونه رو تو آب حوض میندازی که خنک بشه،می بینی که 90%هندونه میره زیرآب و فقط 10%اون از آب بیرون می مونه... فهمیدم آنکه می بایست90%عمق داشت و 10%بُروز!!!
نگاشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 توسط میلاد عچرش
فیل را ببین! در شبانه روز فقط چهار ساعت می خوابد! فهمیدم آنکه بخواهد بزرگ شود،باید به کم اکتفا کند... |
||
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | |تعجیل در فرج امام زمان صلوات| | ||